یکی بود یکی نبود. درگذشته دو جادوگر بودند که هر دوی آنها عاشق دختر پادشاه شده بودند. یکی از آن دو جادوگر آدم خوبی بود و دیگری بد. جادوگر بد خواهرزاده ی پادشاه بود، بخاطر همین همه طرفدار او بودند. اما جادوگر خوب یک انسان معمولی بود. دختر پادشاه ولی طرفدار جادوگر خوب بود. پس پادشاه قرار گذاشت تا آن دو جادوگر باهم مسابقه بدهند و برنده ی مسابقه همسر دخترش میشد. سرانجام روز مسابقه سر رسید. همه جمع شده بودند تا مسابقه را تماشا کنند. آن دو جادگر چوب دستی های جادویی خودشان را بیرون آوردند. چوب دستی جادوگر بد نو و طلایی بود، ولی چوب دستی جادوگر خوب قدیمی اما اسرارآمیز بود. جادوگر بد شروع به مسخره ی جادوگر خوب کرد و میخواست اورا ناامیدکند. به او گفت که چوب دستی تو کهنه و قدیمی است. راز برنده شدن این بود که هرکس راستگو و صادق تر باشد برنده میشود. مسابقه شروع شد. جادوگر بد چوب دستی اش را به زمین زد و آتش ترسناکی به وجود آمد. همه ترسیدند. ولی جادوگر خوب نمی ترسید، او هم چوب دستی اش را به زمین زد و موج دریا را به وجود آورد. موج دریا آتش را خاموش کرد و جادوگر خوب برنده شد. بعد همه فهمیدند که جادوگر بد بخاطر اینکه پادشاه را بکشد و خودش پادشاه شود، می خواسته همسر دختر او بشود. آخر داستان ما هم این شد که جادوگر خوب به دختر پادشاه رسید. دلیل برد او هم این بود که خودش را دست کم نگرفت و ناامید نشد و انسان راستگویی بود.
محمود
برچسب:
نویسنده: لیلا خوشنام