شاید ده دوازده سالی از اون دوران میگذره، بچه بودیم، بیخیال و نادون، هنوز محلمون
مسجد نداشت. پنج وقت نماز رو میرفتیم مسجد محل همسایه؛ مغشمال.. اون موقع فقط یه عبدالله از جوانای مغشمال اهل مسجد بود.. اینقد به
مسجد مغشمال وابسته بودیم حاضر بودیم هرکاری بخاطرش بکنیم، تو اون گرما میرفتیم مس جمع میکردیم، پوست میزدیم میفروختیم، منبع درآمد داشتیم. یه روز با بچه ها تصمیم گرفتیم پولارو خرج مسجد کنیم، رفتیم لامپ، پریز و سه شاخه خریدیم.. خودمون زیاد از کاری که میکردیمچیزی حالیمون نبود، نه از اجر و ثوابش، نه از این که مثلا الان بخوام اینا رو بنویسم ریا میشه، نه، چون بچه بودیم و دلمون صاف بود.. حتی حاضر نبودیم ۲۰۰ تک تومنش رو هم برای خودمون یخمک بگیریم یا بریم مثلا گردش و کباب، اعتقاد داشتیم باید فقط کار کنیم، باهم باشیم.. شاید اون موقع ها الگوی من عبدالله ملاحی بود، انگار اون زمان کارهامون نتیجه میداد، بعدها رفتیم مدرسه دینی، گردنمون کلفت تر شد، ولی کارامون کم نتیجه تر، بچه که بودیم همه خودمون رو تو یه سطح میدونستیم، بزرگ که شدیم همه چیز عین کیک طبقه بندی شد، اون "فاصله" بیشتر شد، گردنمون کلفت شد، ولی دست و پامون سست، چه روزگاری بود، زیر آفتاب میگشتیم، گونی به دست، پوستمون سیاه بود، دلمون سفید، ولی باهم بودیم...
۱۳۹۸/۱/۱
برچسب:
نویسنده: لیلا خوشنام
تاريخ: يکشنبه
22 ارديبهشت
1398 ساعت: 8:58