فصل دوم
بکباشی عطوه اصلا دوست نداشت کسی بر خلاف میل و خواسته ی او عمل کند، چون این کار رنج و نارضایتی اورا برمی انگیخت. زندگی نظامی به او آموخته بود که به محض دستور باید آن امر اجرا شود، حتی سابقه نداشته خود او نسبت به مافوق خود نافرمانی کند. دیگر نامزدی او با نبیله صورت گرفته بود و این قضیه در نظرش دستاوردی بزرگ و به مانند افتادن بهترین برگ بازی ورق در دستش بود.
اما مسئله ای که بود نبیله اصلا دیوانه بازی ها و شوخی های عطوه را دوست نداشت و خودش را از او کنار میزد، او میخواست هرچه زودتر نبیله را در چنگ خود کند.
دخترک را به طرفش کشید اما زود خودش را جدا کرد، تلاش کرد اورا ببوسد اما نگذاشت، این بار اورا به طرف تخت کشید ولی باز آن دختر ممانعت کرد، عطوه که دیگر از این لجبازی های دختر خسته شده بود و نفس نفس میزد مانند یک حیوان وحشی و درنده بر سرش داد زد:
برای خواندن ادامه ی رمان روی "ادامه مطلب" کلیک کنید
برچسب:
نویسنده: لیلا خوشنام