خرید بک لینک

یکی دو روزی دیگه عازم هستم.. البته موقت، به مدت دو ماه، تا قبل از این که زمان رفتن نزدیک بشه اهمیتی نمیدادم و منتظر بودم روز موعود بیاد و برم.

ولی الان نه! چون زمان رفتن نزدیکه یک جور استرس و نگرانی میاد سراغ آدم، دوست داری این یکی دو روز رو بگردی، پیش دوستا و فامیل بری، بهترین و بیشترین استفاده رو ببری از وقت و زندگیت..

حالا قصه ی دنیا و زندگی ما هم همینه، تا که هستیم بیخیال و به قول قدیمی ها غرق سماط هستیم، ولی لحظه ی رفتن از این دنیا که بیاد دیگه فقط حسرت به دل آدم میمونه.. رفتم پیش مادربزرگ مادریم، محله ی مغناتم، خیلی پیره؛ به شوخی بهش گفتن سفری هستی یا که نه هنوز، اولش فکر کرد بعد گفت نه..! گفتن چرا نه؟ میگه اینجا بهتره، آدما رو میبینم، دنیا رو میبینم، (سر و صدا و شلوغی بچه ها) رو میبینم..

حالا تصور کنید اینا حرف یه پیر دنیا دیدس، این یعنی اینکه بودن ما چقدر ارزشمنده تو دنیا، کارایی که میشه کرد، باور کنید، به قول مهران مدیری دیدم که میگم؛ روزی میاد که آدم پشیمون این میشه که میتونست یه روزی یه جایی تو صورت یه بچه لبخند بزنه، بخنده، ولی نکرد، افسوس همین رو میخوره..

برچسب: نویسنده: لیلا خوشنام تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:14

صفحه بندی